صد و دوم نوشت ...
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 11:45
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
نود و نهم نوشت ...
-
تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 23:22
خیلی وقتا که به خواهرم فکر می کنم ناگهان حس می کنم یه ثروت عظیم داشتم و از دستش دادم و خیلی فقیر و بیچاره شدم ... یه احساس تنهایی و غربتی می کنم که هیچ چیزی نمیتونه جبرانش کنه ... چند هفته پیش یکی از همسایه های قدیمی که دخترشون با خواهرم دوست بود و الان ساکن آمریکا هستند تازه متوجه شد بودند و بهم پی...
صدم نوشت ...
-
تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 23:22
اینجا می نویسم چون کسی نمی خونه و مجبور به مراعات و سانسور نیستم ... این روزا در بدترین شرایط روحی هستم خیلی بی انگیزه و مستاصل ... هیچ امیدی ندارم غیر از این که چند روز دیگه محرم شروع میشه و شاید یه کم سبک بشم ... واقعا از ته دل از خدا میخوام که اگه قراره بعد از محرم همین طوری باشم و تغییری نکنم د
صد و یکم نوشت ...
-
تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 23:22
هیچ وقت حال و روزم انقدر فجیع نبوده واقعا از لحاظ روحی داغونم و نمیدونم چه کار کنم. انقدر حالم بده که بعضی وقتا قلبم درد می گیره و نفسم بند میاد. Adblock test (Why?)
هشتاد و پنجم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
در دنیایِ خیال، چهارشنبه شب است و من خسته رسیده ام قم. می xadآیم داخلِ خانه سلام می xadکنم و تو را نمی بینم. از مامان سراغت را می xadگیرم می xadگوید در راهند هنوز نرسیده اند. شام می xadخوری؟ می xadگویم نه الان خ
هشتاد و ششم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
حالم خیلی بده دلم گرفته و قلبم تیر میکشه ... بغض راه گلوم رو گرفته و نمیتونم نفس بکشم ... حوصله درس خوندن رو ندارم ... عصر رفتم سر کمد خواهرم و وسایلش رو زیر و رو کردم کلی کتاب ازش مونده و کلی خاطره ... دلم نمیخاد تووی این وضعیت باشم نمیدونم چیکار کنم تا از این حالت خارج بشم ... کاش زیاد زنده نمی مو...
هشتاد و هفتم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
یکی از چیزهایی که خیلی اذیتم می کنه اینه که من با این سن وسال هنوز نمیدونم چی درسته و چی غلط ... از مدت ها قبل این حس رو داشتم ولی بعد از این اتفاق شدید تر شده ... حسی که کل زندگیم رو مختل کرده ... نم
هشتاد و هشتم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
خیلی دلم گرفته ... واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ...خیلی از خودم بدم میاد به نظر یه انسانِ احمقِ بی مصرف هستم ... عقربه هایِ ساعت انگار چسبیده اند تکون نمیخورن ... نمیدونم خدا اصلا حواسش به من هست ...؟ خسته شدم خدایا ...
هشتاد و نهم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
می خواستم برم تهران چند روز تک و تنها بمونم وسایلم رو جمع کردم ولی صبح هوا بارونی بود مامان گفت نرو میترسم و نرفتم. بعدم از صرافتش افتادم اینرسی خیلی زیادی دارم. الان هم که معلوم نیست چی میشه شاید راه
نودم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
این روزا به این فکر می کنم که چطوری می میرم؟ چند سالمه؟ آیا به سختی می میرم یا در آرامش؟ کسی هست که بعد از مردنم منو به خاطر بیاره یا نه ...؟ اون دنیا چطور زیاد عذاب می کشم یا خدا می بخشدم؟ اون دنیا دیگه مثلِ این دنیا این حسِ مزخرف تنهایی نیست؟
نود و یکم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
" چه اتفاقی اگه بیفته خوشحال میشم؟" اگه کسی جواب این سوال رو در مورد خودش بدونه به نظر من خیلی خوش بخته ... رویا پردازی و امید داشتن به برآورده شدن آرزوها خیلی امتیاز بزرگیه ... من دائما از خودم این
نود و دوم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
تو هیچ دوستی نداری و ای کاش این رو زودتر بفهمی ...
نود و سوم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
چقدر قلبم درد می کنه ... چرا یهو وای نمیسی راحتم کنی ...؟
نود و چهارم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 10:56
من در اواخر سی و یک سالگی و با مدرک کارشناسی ارشد الکترونیک، هنوز نمی دانم چه چیزی می خواهم و چه کاری باید انجام دهم. نمی دانم به چه چیزی علاقه دارم و در چه زمینه ای استعداد دارم. هیچ هنر و مهارت خاصی هم ندارم. یک داغِ سنگین و کُشنده را هم باید تا آخر عمر کنج قلبم تحمل کنم. از همه بدتر این که این او...
هفتاد و پنجم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 1:04
خواهرِ جانم، عزیزم، الهی درد و بلایت بخورد بر سر من، من که هنوز باور نمی کنم تو نیستی .. هنوز صدای خنده هات رو می شنوم ... آخه تو کجا گذاشتی رفتی بدونِ من ... ؟ قبلا هرجا می رفتی برایِ من عکس میفرستاد
هفتاد و ششم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 1:04
خواهرِ جانم هر سال تو از اولین جوانه ها عکس می گرفتی بیا ببین درخت خانه جوانه زده ...
هفتاد و هفتم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 1:04
آبجی جونم ... نمیای مثل هر سال سفره ی هفت سین بچینی ...؟
هفتاد و هشتم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 1:04
آبجی نبودی امسال سفره هفت سین نداشتیم سال تحویل هم نگرفتیم ... به خاطر کرونا همه جا بسته بود نتونستیم بیایم پیشت ... به هر کی پیام داد مودبانه جواب دادم و تشکر کردم به خیلی ها هم گفتیم لباس مشکیشون رو
هفتاد و نهم نوشت ...
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 1:04
دلم واست تنگ شده ... نمیدونم چیکار کنم ...
هفتاد و چهارم نوشت ...
-
تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 12:32
مدت هاست به این موضوع فکر می کنم که ارزش زندگی به چیه؟ و اگه واسه یکی مثل من کلی هزینه معنوی و مادی شده باشه زندگیم چه ثمری باید داشته باشه که این هزینه ها هدر نرفته باشه؟ مثِ این که موقع به دنیا اومد