هفتاد و یکم نوشت ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:13
یکبار اینجا نوشته بودم که مدت ها طول کشید تا من معنی یک مصرع را بفهمم... هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسد آرزو کنم که شنیدن این آهنگ برایم بی معنی باشد : "کاش ای تنها امید زندگی میتوانستم فراموشت کنم ..
هفتاد و دوم نوشت ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:13
مدتی است به این موضوع فکر می کنم که جهان با وجودِ من جای بهتری شده یا بدتر...؟ نمی دونم شاید طبیعتِ این سن و سال و حسرتی که از عمر گذشته داری باعث میشه این سوالات به ذهن برسه... چند وقت پیش به یه دو
هفتاد و سوم نوشت ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:13
فک کنم دنیا برای دو گروه آدما جای لذت بخشیه یکی اون هایی که ولش کردن یکی هم اون هایی که بهش چسبیدن هر کی این وسط باشه همش در رنج و عذابه یعنی نه اونقدر پرت که فک کنه زندگی فقط همین ظواهره نه اونقدر شج
شصت و هفتم نوشت ... - تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 15:09
بعد از مدت ها دوباره به سرم زد بیام بنویسم ... توو این مدت خیلی چیزها عوض شده مثلا این که استعفا دادم از کار اومدم بیرون... گروه طراحی تقریبا از هم پاشید ... یه فرصت شغلی خوب پیدا شد ولی نرفتم چند هفته ایه که بیکارم وصبح تا شب تنهام و مشغول خوندن و کلاس رفتن و فکر کردن... دو سه تا کلاس تخصصی ثبت نام...
شصت و هشتم نوشت ... - تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 15:09
امروز یک ماه شد که استعفا دادم میخام بشینم یک ماهم رو ارزیابی کنم که چه کارهایی کردم و روندم چطور بوده این مدت خیلی فکر کردم ... به این که توو زندگی چه کارهایی باید می کردم و نکردم و چه راه هایی رو اشتباه رفتم یکی از بزرگترین نقص هایی که من از بچگی داشتم این بود که خیلی عاطفی و احساسی بودم خیلی زود ...
شصت و نهم نوشت ... - تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 15:09
اگر تنهایی رنگ داشت هر روز صبح یک رنگین کمان می ساختم از این جا تا آن ناکجایی که تو را از من ربود ...جایی که مدخل واژه نامه هایش زیر واژه ی -دوست- نوشته اند حواستان باشد با -آشنا- جابجا نشود ...
هفتادم نوشت ... - تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 15:09
دوست دارم یه روز از خواب بیدار شم ببینم خدا بالای سرم نشسته و داره بهم لبخند میزنه ... دست می کشه روی سرم و میگه همه چیز تموم شد... دیگه نگران نباش از این به بعد همش در آرامشی ...
شصت و ششم نوشت ... - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 4:18
این زندگیِ تلخِ سیاه دو راه بیشتر جلوی پام نذاشته بود اولی موندن و تحمل دردی که مثل خوره وجودم رو ذره ذره می خورد دومی هم تن دادن به ابتذالِ فراموشی و بی خیالی... طبیعتا راه دوم رو انتخاب کردم ... پیش خودم فکر کردم حتما هر کس دیگه ای هم بود همین کار رو می کرد ... ولی بازم مثلِ اکثر اوقات جاهل بودم و...
شصت و پنجم نوشت ... - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 22:18
اینم بگم و برم که خیلی وقت ها واسم پیش اومده که وقتی به یه کسی یا چیزی خیلی امیدوار شدم از همون جا ضربه خوردم و ناامید شدم ...خدایا ما که بنده ی خوبی برای تو نبودیم ولی همیشه به کرم و لطف تو به بخشش و مهربونیت امیدوار بودیم گناهان ما رو ببخش و محبت و اطمینان هر کس و هر چیزی به جز خودت رو از دل ما بی...
شصت و چهارم نوشت ... - تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 11:56
رفته بودم یه مراسمی سخنران می گفت اگه چیزهایی رو که دوست دارید داشته باشید ندارید از بی عرضگی خودتونه که درست و حسابی از خدا نخواستید می گفت تو رو خدا اونقدری که به یه حساب بانکی پر از پول اطمینان دارید به خدا هم اطمینان داشته باشید ... می گفت فکر می کنید بابای پولدار و حساب بانکی و مال و اموال میتو
شصت ودوم نوشت ... - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:46
خب انتخابات هم با تموم خوبی ها و بدی ها و استرس هاش تموم شد ... خدایا ملت و کشور ما رو در پناه خودت حفظ کن ...
شصت و سوم نوشت ... - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 4:46
پاسخ:من همین طوری در حالت عادی هم آی کیوم پایینه الان که دیگه جای خود داره خب اون طوری که دیگه حرفی درش نیست اصلا مسئله خودش حل میشه مشکل سخت بودن تحمل تنهاییه...
پنجاه و نهم نوشت ... - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 10:09
داشت یواش یواش اینجا رو یادم می رفت هی میخواستم بیام یه چیزی بنویسم ولی غالبا حوصلش رو نداشتمآخرین خواستگاری هم ناتموم موند خیلی دردناک تر از بقیه ... انقدری تلخ که الان حتی توانایی بازگو کردنش رو ندارمولی از من میشنوید - البته اگه هنوز کسی هست که بش
شصتم نوشت ... - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 10:09
بعضی چیزا شاید خیلی ساده به نظر بیاد ولی ممکنه رسیدن بهش خیلی طول بکشه یکی از چیزهایی که خیلی طول کشید تا من بهش باور پیدا کنم این بود که همیشه محبت کردن به افراد لزوما به این معنا نیست که شما دارید به اون افراد کمک می کنید بعضی وقت ها برای کمک کردن
شصت و یکم نوشت ... - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 10:09
قبلنا یه جایی توو همین وبلاگ گفته بودم می ترسم از این که در مورد یه کسی قضاوتی بکنم ولی واقعیت چیز دیگه ای باشه حالا این ترسم توو جامعه به طرز مشهودی نمود پیدا کردهدلم به حال روحانی و دولتش میسوزه خیلی مظلومند در شرایط فاجعه باری اومدن سر کار تمام تل
پنجاه و هشتم نوشت ... - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 19:23
من همیشه چتر داشتم ولی هیچ موقع حتی الان که میگن بارون اسیدیه دلم نمیومد خودم رو از حس کردن بال فرشته های حامل بارون محروم کنم ... قطعا به این چتره خمس تعلق پیدا می کنه ...
پنجاه و سوم نوشت ... - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 0:33
ان شاء الله فردا شب میرم کربلا ... میدونم لیاقت ندارم ...
پنجاه و چهارم نوشت ... - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 0:33
برگشتم از کربلا خدا رو شکر که قسمتم شد برم زیارت ... خیلی چیزها یاد گرفتم اگه فرصت شد میام مینویسم
پنجاه و پنجم نوشت ... - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 0:33
پیاده روی اربعین فرصت خوبیه واسه فکر کردن ... من خیلی تلاش کردم فکر کنم در مورد همه چی ... خیلی چیزها هم دستگیرم شد ... مثلا فهمیدم صبور بودن خیلی نعمت بزرگیه یا این که از روی ظاهر نمیشه در مورد خیلی از موضوعات نتیجه گیری کرد فهمیدم واقعا بزرگی به داشتن مال و اموال زیاد نیست و این که تنبلی و خودخواه...
پنجاه و ششم نوشت ... - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 0:33
به نظرتون اگه من بعد این همه وقت بیام این جا و بنویسم که خیلی دلتنگم زیاد فحش می خورم یا نه ؟

برچسب‌های مرتبط

نوشته چهلم | نوشته چهلم پدر | دل نوشته چهلم پدر | سنگ نوشته چهلم | چهل و یکمین رئیس جمهور آمریکا | چهل و یکمین آزمون دستیاری | چهل و یکمین آزمون دستیاری پزشکی | چهل و یکمین دوره دستیاری | چهل و یکمین دوره دستیاری پزشکی | چهل و یکمین دوره آزمون دستیاری