خرید بک لینک
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 11:45

خیلی وقتا که به خواهرم فکر می کنم ناگهان حس می کنم یه ثروت عظیم داشتم و از دستش دادم و خیلی فقیر و بیچاره شدم ... یه احساس تنهایی و غربتی می کنم که هیچ چیزی نمیتونه جبرانش کنه ...

چند هفته پیش یکی از همسایه های قدیمی که دخترشون با خواهرم دوست بود و الان ساکن آمریکا هستند تازه متوجه شد بودند و بهم پیام دادن ولی هر چقدر با خودم کلنجار میرم نمیتونم به مامانم بگم

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:22

اینجا می نویسم چون کسی نمی خونه و مجبور به مراعات و سانسور نیستم ... این روزا در بدترین شرایط روحی هستم خیلی بی انگیزه و مستاصل ... هیچ امیدی ندارم غیر از این که چند روز دیگه محرم شروع میشه و شاید یه کم سبک بشم ... واقعا از ته دل از خدا میخوام که اگه قراره بعد از محرم همین طوری باشم و تغییری نکنم دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:22

هیچ وقت حال و روزم انقدر فجیع نبوده واقعا از لحاظ روحی داغونم و نمیدونم چه کار کنم. انقدر حالم بده که بعضی وقتا قلبم درد می گیره و نفسم بند میاد.

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:22

در دنیایِ خیال، چهارشنبه شب است و من خسته رسیده ام قم. می xadآیم داخلِ خانه سلام می xadکنم و تو را نمی بینم. از مامان سراغت را می xadگیرم می xadگوید در راهند هنوز نرسیده اند. شام می xadخوری؟ می xadگویم نه الان خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

حالم خیلی بده دلم گرفته و قلبم تیر میکشه ... بغض راه گلوم رو گرفته و نمیتونم نفس بکشم ...

حوصله درس خوندن رو ندارم ... عصر رفتم سر کمد خواهرم و وسایلش رو زیر و رو کردم کلی کتاب ازش مونده و کلی خاطره ...

دلم نمیخاد تووی این وضعیت باشم نمیدونم چیکار کنم تا از این حالت خارج بشم ... کاش زیاد زنده نمی موندم ... کاش یکی بود میتونستم باهاش درد دل کنم ...

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

یکی از چیزهایی که خیلی اذیتم می کنه اینه که من با این سن وسال هنوز نمیدونم چی درسته و چی غلط ... از مدت ها قبل این حس رو داشتم ولی بعد از این اتفاق شدید تر شده ... حسی که کل زندگیم رو مختل کرده ... نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

خیلی دلم گرفته ... واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ...خیلی از خودم بدم میاد به نظر یه انسانِ احمقِ بی مصرف هستم ...

عقربه هایِ ساعت انگار چسبیده اند تکون نمیخورن ... نمیدونم خدا اصلا حواسش به من هست ...؟ خسته شدم خدایا ...

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

می خواستم برم تهران چند روز تک و تنها بمونم وسایلم رو جمع کردم ولی صبح هوا بارونی بود مامان گفت نرو میترسم و نرفتم. بعدم از صرافتش افتادم اینرسی خیلی زیادی دارم. الان هم که معلوم نیست چی میشه شاید راهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

این روزا به این فکر می کنم که چطوری می میرم؟ چند سالمه؟ آیا به سختی می میرم یا در آرامش؟ کسی هست که بعد از مردنم منو به خاطر بیاره یا نه ...؟ اون دنیا چطور زیاد عذاب می کشم یا خدا می بخشدم؟ اون دنیا دیگه مثلِ این دنیا این حسِ مزخرف تنهایی نیست؟

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

" چه اتفاقی اگه بیفته خوشحال میشم؟" اگه کسی جواب این سوال رو در مورد خودش بدونه به نظر من خیلی خوش بخته ... رویا پردازی و امید داشتن به برآورده شدن آرزوها خیلی امتیاز بزرگیه ... من دائما از خودم اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

تو هیچ دوستی نداری و ای کاش این رو زودتر بفهمی ...

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

چقدر قلبم درد می کنه ... چرا یهو وای نمیسی راحتم کنی ...؟

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

من در اواخر سی و یک سالگی و با مدرک کارشناسی ارشد الکترونیک، هنوز نمی دانم چه چیزی می خواهم و چه کاری باید انجام دهم. نمی دانم به چه چیزی علاقه دارم و در چه زمینه ای استعداد دارم. هیچ هنر و مهارت خاصی هم ندارم. یک داغِ سنگین و کُشنده را هم باید تا آخر عمر کنج قلبم تحمل کنم. از همه بدتر این که این اوضاع من برای هیچ کسی اهمیتی هم ندارد. از خدا هم بارها خواسته ام راهی جلوی پایم بگذارد ولی جوابی نشنیده ام. می ترسم انقدر بار گناهانم سنگین باشد که جوابم را ندهد ...

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

<strong>هفتاد</strong> و پنجم نوشت ...خواهرِ جانم، عزیزم، الهی درد و بلایت بخورد بر سر من، من که هنوز باور نمی کنم تو نیستی .. هنوز صدای خنده هات رو می شنوم ... آخه تو کجا گذاشتی رفتی بدونِ من ... ؟ قبلا هرجا می رفتی برایِ من عکس میفرستادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: يکشنبه 7 ارديبهشت 1399 ساعت: 1:04

صفحه بندی