پنجاه و هفتم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 0:33
یکی از نعمت هایی که من همیشه دوست داشتم ازش بهره مند باشم نعمتِ بزرگِ صبور بودنهصبر در مواجهه با مشکلات زندگی خیلی راهگشاست شرایط زیاد با قبل فرق نکرده ولی من خیلی دل تنگ تر از گذشته ام نمیدونم چرا ...
پنجاه و دوم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 4:29
طی دو سه هفته گذشته یکی دو تا اتفاق کوچیک افتاد که فهمیدم حقیقت خیلی وقتا ممکنه اونی نباشه که ما فکر می کنیم بعضی وقت ها هم ممکنه دقیقا خلاف اون چیزی باشه که به ذهن ما می رسه ... یه دوست قدیمی دارم که الان همکارمه سر یه موضوعی داشتیم تبادل نظر می کردیم که به من گفت تو آدم کینه ای هستی انقدری تعجب کر...
پنجاه و یکم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 15:26
این روزا یکی از تنهاترین روزهای عمرمه ... خیلی ظریف و شکننده ... به نسیمی همه ی راه بهم می ریزد ...
پنجاهم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 12:13
امشب میرم مشهد ان شاء الله ...
چهلم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:21
هفته پیش قرار بود یه جلسه باشه در مورد علت تاخیر پروژه ها که فقط در مورد واحد ما بود از شانس بد فقط من بودم و همکارام مرخصی بودن منم شب قبلش کلی پیش خودم فکر کرده بودم و دلایلی که به ذهنم میرسید رو روی کاغذ نوشته بودم که تووی جلسه بگم و کلی هم شاکی بودم حتی تصمیم گرفتم اگه برخوردشون نامناسب بود همون...
چهل و یکم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:21
قدیم تر ها درون شخصیتم یه بخشی بود که نقش آدم های انقلابی رو بازی می کرد اون زمانی که تووی کتابهای دینی مدرسه می نوشتن "یکی از ویژگی های انسان و وجه تمایز آن با سایر موجودات توانایی انسان در انقلاب بر علیه خود است" اما به مرور زمان بخش عمده ی این نیرهای انقلابی سرگرم روزگار شدند و دنبال بالا و پایین...
چهل و دوم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:21
بازم همون خواب ... چند شب پیش خواب دیدم امتحان حساب دیفرانسیل پیش دانشگاهی دارم دیشب هم خواب دیدم کمپلت امتحانای پیش دانشگاهیه یه هفته پشت سر هم منم هیچی بلد نیستم امتحان شیمی هم دومین امتحان بود گفتم ریاضی و فیزیک رو یه کاری می کنم ولی شیمی رو که دیگه عمرا یادم نمیاد... بعد فوت مدیر عامل تغییرات مد...
چهل و چهارم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:21
امروز سال خونه تموم شد صاحبخونه گفت احتمالا میخاد خونه رو بفروشه این وسط وضعیت کار هم هنوز مشخص نیست... لمس لمسم ... خودم رو سپردم به دست حوادث ببینم چی پیش میاد... سالیان سالِ دنبال یه گوهر می گردم ولی هرچی بیشتر می گردم کمتر پیدا می کنم... یه کیمیا میخام که بزنم به آهنِ قراضه یِ شخصیتِ زهوار در رف...
چهل و پنجم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:21
از بچگی این طوری بود که کارهایی که برای دیگران خیلی راحت و سریع و آسون انجام میشد برای من خیلی وقت گیر و اشک در آور بود هنوزم نمیدونم حکمتش چیه ... وضعیت شرکت بغرنجه هفته پیش در مورد حقوق و قرارداد جدید صحبت کردیم من انقد عصبانی شدم که همون روز گذاشتم رفتم خونه و با وساطت چند تا از همکارا شنبه اومدم...
چهل و ششم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:20
خواهرم رفت ... اون لحظه ای که سوار ماشین شد بره همه ی خاطراتِ مشترکِ بیست و هفت سال اومد جلویِ چشمم ... همه ی آشتی ها، دعواها، بازی ها، شیطنت ها، خندیدن ها و گریه کردن ها .... می خوام بشینم یه دلِ سیر گریه کنم ... با یه من ریش ... به خاطر مامان بابا مراعات می کنم ...
چهل و هفتم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:20
کارگرا سالی دو سه روز مرخصی دارن که عمدتا تابستونه مام از دوشنبه تعطیل بودیم تعطیلات هم که همه میدونن خیلی زود میگذره احساس دلتنگی دارم از طرف دیگه تنهایی روی روحیاتم تاثیر منفی گذاشته کلا جمع گریز شدم دوست دارم ورزش کنم خوشحال باشم و از زندگی لذت ببرم زن میخوام ... کاملا تحلیل قوای روانی و عاطفیم ر...
چهل و هشتم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:20
میخام بعد مدت ها دوباره برم خواستگاری ... این بار یه کم فرق داره... خانواده ها گفتن اول خودتو صحبت کنید اگه دیدید به درد هم می خورید ما بیایم... قرار شد چهارشنبه همدیگه رو ببینیم ... بیست و شیش هفت سال با عزت و افتخار نوه ی آخر خانواده بودم حالا یه هفته است این عنوان رو ازم گرفتن دادن به یه پسرداییِ...
چهل و نهم نوشت ...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 12:20
خواستگاری به جایی نرسید ... از لحاظ سیاسی شبیه هم نبودیم و با این که برای من زیاد مهم نبود برای اون مهم بود یه بار دیگه هم تلفنی حرف زدیم ولی برداشتم این بود که به درد هم نمی خوریم... چند هفته ایه که یه سرپرست جدید برامون آوردن ... هفته پیش با من بحثش شد گویا از دستم عصبانیه چند تا بد و بیراه هم وسط...