خرید بک لینک

در دنیایِ خیال، چهارشنبه شب است و من خسته رسیده ام قم. می xadآیم داخلِ خانه سلام می xadکنم و تو را نمی بینم. از مامان سراغت را می xadگیرم می xadگوید در راهند هنوز نرسیده اند. شام می xadخوری؟ می xadگویم نه الان خسته ام صبر می xadکنم بیایند. تا صدای ماشینتان می xadآید از جا می پرم و می xadآیم دم در. تو مرا می بینی و لبخند می xadزنی. می xadگویم علیکِ سلام. امیرعلی در بغلت خوابیده. می xadدهی اش دست من. صورتش را بو می xadکنم و می بوسم و به قلبم مچاله اش می کنم. می xadگویی آرام بچه ام را له کردی. از پله ها بالا می xadروم و امیرعلی را می xadدهم به مامان و بابا و خودم بر می گردم تا به شما برای آوردن وسایلتان کمک کنم. می پرسم خریدید؟ جواب می دهی آره سر راه خریدیم برای همین دیر شد. هر سال کیک تولد مامان را تو می خری. کیک را تو می بری و مابقی وسایل را ما می xadآوریم. از در که وارد می xadشویم جیغ می xadزنیم تولد ... تولد ... تولدت مبارک ... مامان لبخند می xadزند و می xadگوید هیسسس بچه را بیدار کردید. امیرعلی چشم هایش را باز کرده و با کنجکاوی اطراف را نگاه می xadکند. نگاهش که به من می xadافتد لبخند می xadزند و دست و پایش را تند تند تکان می xadدهد که بلندش کنم. دسته جمعی قربان صدقه اش می xadرویم...

پ ن : نه پول می xadخواهم نه خانه می xadخواهم نه ماشین می xadخواهم. نه حتی زن و بچه ... هیچ چیز نمی xadخواهم. تمام خواسته من از دنیا همین بود. حیف که همه اش خیال است و حتی نمی xadتوانم آرزویش کنم ... تو رو آرزو نکردم این یعنی نهایتِ درد ... بعضی چیزا هست توو دنیا که نمیشه آرزو کرد ... در تک تک ثانیهxad هایی که هر کدامشان انگار مرا غریب گیر آورده اند و به اندازه یک عمر زجر آورند دلم برایت پَر می xadکشد. فقط خدا می xadداند چقدر دلم می xadخواهد دوباره بغلت کنم. باورت نمی xadشود ولی من خیلی از آن چیزی که فکرش را می xadکردم تنهاترم. کاش بودی که دوباره برای مامان تولد می xadگرفتیم ...

برچسب: نویسنده: آرتین حبیبی تاريخ: شنبه 22 آذر 1399 ساعت: 10:56

صفحه بندی